98/9/25
تعداد نظرات:0
15:24
شماره مطلب:139892537241
-A A +A
ره توشه راهیان نور/دلنوشته /دانش آموز زینب خواجه بندکوه/ حوزه شهید فهمیده شهرستان قلعه گنج

ره توشه راهیان نور/دلنوشته /دانش آموز زینب خواجه بندکوه/ حوزه شهید فهمیده شهرستان قلعه گنج

بچه مذهبی بودم چادری می پوشیدم اما مقید بهش نبودم گاهی آره گاهی ام نه ،رسید به سفر راهیان نور اولش برایم مهم نبود که بیام به این سفر یا نه با کلی کلنجار اومدم اما الان نظرم عوض شد خوزستان جبهه هاش خود کربلاست آخرین روز رسیدیم یه هویزه هر کجا که رفتیم برام مهم نبود: شلمچه؛اروندکنار، طلائیه اما برام زمینه ساز بودن هویزه که رسیدیم دلم آشوب شد انگار آب یخ ریخته بودن رو سرم دلم یه جوری بود اما به روی خودم نیاوردم رفتم به حرف های راوی گوش دادم اما انگار هدف اش من بودم کلی گوش دادم دیگه دلمو نتونستم نگه دارم برام سخت بود تازه فهمیدم چقدر گناه کارم کجام دارم چیکار میکنم به کجا میرم من رو چه حسابی گفتم بچه شیعه هستم آقای راوی خوب گفت بچه شیعه باید از همه جلو تر باشه شما بچه شیعه ها بی دلیل نیومدید اینجا شهدا دعوتتون کردند حتما میخوان براتون اتفاقی بیافته آره راست میگفت شهید علم الهدا دعوت کرده بود و میخواست چادری بشم میخواست من از خواب بیدار شم راوی دلم آتیش زد مونیکا که از یه کشور مسیحی میاد ایران و به واسطه ی یک خانم دانشجوی بسیجی عازم کربلای ایران میشه.
شهدا محبت اشون رو تو دلش جا داده بودند منم مث مونیکا هستم به واسطه ی علم الهدا دعوت شدم و دختری چادر شدم راستشو بخوایی شدم مث دخترای از لاک جیغ تا خدا ، آره منم به واسطه ی این سفر نورانی و شهید علم الهدی دیگه چادر یه مقید شدم
برام دعا کنید که همیشه و همیشه پایبند و سرباز مهدی فاطمه بشم.
زینب خواجه بندکوه/ حوزه شهید فهمیده شهرستان قلعه گنج
اجرکم عندالله

افزودن نظر جدید

انتشار دیدگاه به معنای تایید آن نیست . نظرات توهین آمیز منتشر نمی شود .
Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.